شکل 12- مفصل بندیِ گفتمانِ اوبامایِ نامزدِ ریاست جمهوری (افغانستان) ……………………………………………………………… 107
شکل 13- مدلِ گفتمانِ اوبامایِ نامزدِ ریاست جمهوری (افغانستان) …………………………………………………………………………… 108
شکل 14- مفصل بندیِ گفتمانِ اوبامایِ رئیس جمهور (2009، افغانستان) ……………………………………………………………….. 109
شکل 15- مدلِ گفتمانِ اوبامایِ رئیس جمهور (2009، افغانستان) …………………………………………………………………………….. 110
شکل 16- مفصل بندیِ گفتمانِ اوبامایِ رئیس جمهور (2012، افغانستان) ……………………………………………………………….. 111
شکل 17- مدلِ گفتمانِ اوبامایِ رئیس جمهور (2012، افغانستان) …………………………………………………………………………… 112

فصل اوّل
کلیّات
کلیّات
1- 1- مقدّمه
دولت آمریکا نقشِ کاملاً تأثیرگذاری را در تحوّلاتی بازی کرده است که در یک دهۀ اخیر در منطقۀ خاورمیانه به وقوع پیوسته اند. این امر اهمیّتِ مطالعه و بررسیِ سیاست ها و راهبردهایی را آشکار می سازد که ایالاتِ متحده در قبالِ خاورمیانه در پیش گرفته است. این چنین مطالعه و بررسی ای تنها از طریقِ تحلیلِ آن گفتمانی1 امکان پذیر خواهد بود که عاملی اساسی در طرح ریزیِ این سیاست ها و راهبردها بوده، و به عنوانِ پیش شرط یا بهتر بگوییم، پیش زمینۀ بنیادینِ این سیاست ها و راهبردها عمل می کند. باید دانست که گفتمان، زبان- در- کنش2 است، و هر تحقیقی پیرامونِ آن، نیازمند توجّه هم به زبان و هم به کنش می باشد. همان گونه که سنّتی دیرینه از توجّه به گفتمان در قالبِ اصطلاحاتِ زبان شناختی وجود دارد، هم چون سنّتی که گفتمان را به مثابۀ اشکالِ زبان شناختیِ پیچیده ای که بزرگ- مقیاس تر از جملات منفرد (“یک متن”) هستند، در نظر می گیرد، و یا سنّتی که گفتمان را به مثابۀ زبان- در- کاربرد3، یعنی ساختارهای زبانی ای که مورد استفادۀ مردم قرار دارند- یعنی، “زبانِ واقعی”4- تلقی می کند (بلومائرت، 2007: 2). هم چنین، باید بگوییم که زبان، پدیده ای است منحصر به فرد، غامض و پیچیده و یکی از مسائلی که ذهنِ بزرگترین فلاسفه و اندیشمندان قرن بیستم را به خود معطوف داشته است. برای مثال، هایدگر5 را داریم که دکترینِ او در موردِ زبان، به شدت ضدّ- سوژه گراست6. او حتی به واژگون سازیِ مناسباتِ عادی ای می پردازد که در آنها، زبان به مثابۀ ابزاری برای ما نگریسته می شود؛ هایدگر بیش از آن که از هستندگانِ7 انسانی یاد کند، از گفتارِ زبانی سخن به میان می آورد (تیلور، 2005: 433). اندیشۀ او در موردِ زبانْ سه مرحلۀ متفاوت را طی می نماید.
مرحلۀ نخست، دورۀ مشهور به ‘آثارِ جوانیِ’ اوست، که هایدگر نخستین مقاله ها، رسالۀ نظریۀ دونس اسکوتوس دربارۀ مقوله ها و معناها8 (1916) را منتشر کرد، و بعد رشته درس های فرایبورگ9 و ماربورگ10 را پیش برد. مرحلۀ نخستِ توجّه او به زبان تا میانۀ درس های ماربورگ، یعنی سال 1925 پیش رفت. در این دوره، هایدگر متأثر از پژوهش های منطقیِ11 هوسرل12 بر این باور بود که زبان معنایی را بیان می کند که به طورِ اساسی فرازبانی است، یعنی خارج از قلمروی خودِ آن قرار دارد. واقعیتی که مستقل از هر زبانِ خاص، و حتی مستقل از موقعیّت های روانی و اجتماعیِ حاکم بر مناسباتِ گوینده و شنونده است، و در یک کلام، مستقل از زمینه ای است که در آن گفت و گو روی می دهد:‘دو ساختار، عبارت و مصداق، واژه و معنا، هر چقدر هم که رابطه شان به نظر نزدیک آید، به قلمروهای متفاوتِ واقعیت تعلّق دارند’. در این دوره، زبان به گمانِ هایدگر بازتابِ واقعیت می آمد، و به طورِ مطلق منشِ ‘پی پدیدارانه’ داشت. هایدگر زبان را ‘ابزاری’ برای روشن کردنِ هستندگانی که مستقل از آن هستند، و ‘وسیله ای’ که به کارِ ایجادِ ارتباطِ اندیشه های پیشازبانی می آید، می شناخت. با گسست از این پیش نهاده، و پذیرشِ این که زبان نقشی ‘سازنده’ در مناسباتِ ما با جهان دارد، و موجبِ آشکارگیِ ما و جهان به یکدیگر می شود، سرمشقِ تازه ای در رویکرد به زبان شکل گرفت (احمدی، 1388: 442-443).
مرحلۀ دوم از اندیشه های هایدگر به زبان، دوره ای است که هایدگر مطالب هستی و زمان13 را تهیه می کرد. این مرحله از درس های تاریخِ مفهومِ زمان14 در 1925 آغاز شد، و در هستی و زمان به اوجِ خود رسید. به گمانِ هایدگر، بنیادِ اگزیستانسیال15 و هستی شناسانۀ زبان، بیان کردن بود. حرف زدن و سخن گفتن یک فعالیّت است، نیازمندِ شنونده ای تا آن را تأویل کند. معنا مستقل از شنونده و زمینه نیست. امری بیگانه برای مخاطب نیست که فقط تلاش کند تا آن را بفهمد. در هستی و زمان، هایدگر به تأکید نوشت: ‘شنیدن نکتۀ مهمی در سخن گفتن است’. امّا، در هستی و زمان نیز این نکته چون اصلی بدیهی مطرح شد که از نظرِ منطقی، تجربۀ ما از جهان مقدّم بر زبان است. دلالت که دازاین16 پیشاپیش با آن آشناست، بیانِ شرایطِ هستی شناسانه ای است که دازاین آن را می فهمد، تأویل و آشکار می کند، و معناها را می سازد. حتی در برخی از عبارت های هستی و زمان این نکته یافت می شود که زبان چیزی نیست که دیرتر از تجربه و اندیشه پیدا شود. زبان بازتابِ امری واقعی است که هستنِ دازاین باشد. موضعِ هستی و زمان انتقالی است. نه آن نگرشِ جزم گرای نخستین آثار در موردِ زبان پی پدیدارانه در آن حاکم است، و نه این همانیِ اندیشه و زبان که ویژۀ واپسین آثارِ اوست، در آن جایی دارد (همان، 443-444).
مرحلۀ سومِ اندیشه های هایدگر به زبان، پس از هستی و زمان، در دورانِ دگرگونی و پس از آن شکل گرفت (همان، 444). در واپسین دورۀ کارِ فکریِ هایدگر، این نکته که زبان دارای شیوه های هستنِ دازاین است، کنار گذاشته شد. زبان هم چنان هم راهِ انسان دانسته شد، امّا، هم چون عنصری برتر و مقتدرتر از انسان. به طور معمول، زبان را ابزار و وسیلۀ انسان دانسته اند. هایدگر، اما، همواره تأکید داشت که ‘ما باید سرچشمۀ زبان را از گسترۀ هستی بیابیم’. زبان باید از مکاشفۀ اصیلِ خود هستی دانسته شود. در این صورت، معلوم خواهد شد که ما از آنِ زبان هستیم، و زبان به ما تعلّق ندارد (احمدی، 1386: 711).
همان گونه که دیدیم، برداشتی از زبان که هایدگر در مرحله های دوم و سوم کامل کرد، یکسر مخالفِ برداشتی است که او در مرحلۀ نخست پیش کشیده بود. او در برداشتِ دوم به طورِ کامل دیدگاه زبان هم چون بازتابِ واقعیت را رد کرد. فهمِ منشِ تعیین کنندۀ زبان هم راه است با دگرگونی در مبانیِ اندیشۀ هایدگر به جهان و ناپوشیدگی و برگشودگیِ جهان. به همین دلیل می توان گفت که دو برداشتِ هایدگر از زبان به دو فهمِ متفاوت از جهان باز می گردند. در برداشتِ نخستِ هایدگر از جهان، او آن را هم چون قلمرو دلالت ها می شناخت. اما در برداشتِ دوم، جهان برساختۀ هستی، و رها از دلالت های معمولی است. در جهان به معنای نخست، زبان می تواند از درونِ دلالت های خاص پیدا شود، اما در جهان به معنای دوم وضع چنین نیست، زیرا هیچ دلالتِ پیشازبانی ای وجود ندارد. معنای دوم از جهان به ما امکان می دهد تا بپرسیم که در اصل چگونه جهان به معنای نخست ساخته شده است. هایدگر می گوید فقط با شکل گیریِ واژه های بنیادینی هم چون ‘هستی’، نگرشی خاص از جهان هم چون کلیّتی شکل گرفت. واژه ها راه را برای شکلی از زندگی گشودند، و پدیدارها را گردهم آوردند، تا بتوانیم به زبان نیز بیندیشیم. واژه ها شنونده و گوینده را ساخته اند: ‘با پرسش از گوهرِ17 زبان، پرسش دربارۀ هستی هم چون یک کل نیز پرسیده می شود. به راستی زبان مجموعه ای از واژه ها نیست که بر چیزهای فردی و آشنا دلالت کنند. بل، به زبان آمدن اصیل حقیقت یک جهان است’. این جا هایدگر به شیوه ای همانندِ روشِ هلدرلین18 می نویسد: ‘زمانی که خدایان زمین را بخوانند، و در فراخوان واژه ای پژواک یابد، فراخوان هم چون دا- زاینِ انسان مطرح می شود، و آن گاه زبان هم چون امری تاریخی، و واژه های از نظرِ تاریخی بنیادین، پدید خواهند آمد’. از این جا به بعد، مفهومِ کلیدی در واپسین نوشته های هایدگر پدید می آید، که نخستین بار در نامه ای دربارۀ انسان گرایی19 آمده بود: ‘زبانْ خانۀ هستی است’ (همان، 710-711).
ویتگنشتاین20 نیز از جملۀ فلاسفۀ برجسته ای است که در فلسفۀ خویش، دغدغۀ زبان را داشته است. او از سال ١٩٣٢ به بعد است که اصطلاحِ“بازیِ زبانی”21 را که نتیجۀ تسرّیِ مقایسۀ بازی با زبان به مثابۀ یک کل است، به کار می برد. نقطۀ آغاز هر دو قیاس این است که زبان، فعّالیّتی تحتِ هدایتِ قاعده است؛ دوم این که، معنای یک واژه، یک شی نیست که واژه آن را نشانگری می کند، بلکه قواعد حاکم بر عملیاتی شدن آن واژه، معنای آن واژه را معیّن می کند؛ و سوم این که، یک گزاره، همچون یک حرکت یا یک عمل در بازی زبان است: این حرکت یا عمل بدون دستگاه و سیستمی که بدان تعلق دارد، بی معناست. معنایش، نقشِ آن در بازگشاییِ فعالیتِ زبانی است (گلاک، 1389: 268- 269).
فیلسوفِ برجستۀ دیگری که بسیار به زبان توجّه نموده، گادامر22 است. این چنین توجّهی به خصوص در کتابِ دوران سازِ او، حقیقت و روش23 است که متجلّی می گردد. او زبان را واسطه ای می داند که از طریقِ آن، ادراکِ قائم به ذات و توافقِ میانِ انسان ها حاصل می آید (گادامر، 2006: 386). او هم چنین، زبان را به مثابۀ عاملِ تعیین کنندۀ اُبژه24 و کردارِ هرمنوتیکی25 می پندارد (بنگرید به همان، 391-406).
2- 1- طرح مسئله
با توجّه به نقشی که زبان در ساختارِ قدرت ایفا می کند- و چه بسا ممکن است که زبانِ یک گروه، تبدیل به ایدئولوژیِ حاکم شود- و با توجّه به این که موضع یک طرف را نسبت به طرفِ دیگر تعیین می کند، و با توجّه به اهمیّتی که هم اکنون در سازمان های بین المللی و کردارهای دیپلماتیک برای آن قائل هستند، توجه به پدیدۀ زبان، گفتمان و کنکاش در جهت تحلیلِ آن، ضرورتی است که کم تر بدان پرداخته شده و می شود. انجامِ تحقیقِ حاضر و تحقیقاتی از این دست می توانند راه را برای تحقیقاتِ آتی، چه بر سر مسائل داخلی و چه پدیده های بین المللی هموار سازند.
3- 1- ضرورت تحقیق
همراه با تحوّلاتی که در یک دهۀ اخیر در منطقۀ خاورمیانه به وقوع پیوسته، و به ویژه به سببِ نقشِ کاملاً تأثیرگذاری که دولت آمریکا در این تحولات بازی کرده است، به خصوص، به دلیل حملۀ نظامی آن به عراق و افغانستان، و نقشی که این تحوّلات در سیاستِ خارجیِ آمریکا در مواجهه با ایران در صحنۀ بین المللی ایفا می کنند، و تاثیرپذیری وجهۀ بین المللی ایران از این مواجهه، ضرورتِ تحقیقی از این دست که قرار است به تحلیلِ گفتمانِ سیاست ها و راهبردهایِ باراک اوباما26 در قبالِ عراق و افغانستان بپردازد، دو چندان می شود. به خصوص این که اخیراً نیز آمریکا نیروهای نظامیِ خود را از خاکِ عراق خارج نموده است، پدیده ای که می تواند زمینه سازِ تحوّلاتِ عمده ای در منطقه باشد.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب(به صورت کاملا تصادفی و به صورت نمونه) با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود-این مطالب صرفا برای دمو می باشد

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

4- 1- اهداف تحقیق
تحقیقِ حاضر دارایِ رویکردی مقایسه ای است؛ مقایسه ای که میانِ گفتمانِ سیاست ها و راهبردهایِ اوباما در دورانِ نامزدی اش برای ریاست جمهوری و دورانِ ریاست جمهوری اش انجام می گیرد تا این امر مشخّص گردد که آیا “گشتی” اساسی در گفتمانِ او مشاهده می شود یا خیر. همان گونه که ذکرِ آن رفت، تمرکزِ این تحقیق بر تحلیلِ گفتمانِ سیاست ها و راهبردهایی خواهد بود که اوباما در دورانِ اخیرالذّکر در قبالِ دو کشورِ عراق و افغانستان در پیش گرفته است. هدفِ این تحقیق در درجۀ اوّل، استفاده از تحلیلِ بینامتنی27 به منظورِ “غیر طبیعی ساختنِ” آن چیزی است که “طبیعی جلوه داده شده است”. به بیانی دیگر، هدفْ آشکار ساختنِ “پنهان سازی هایِ” زبانی- متنی است. هدفِ دیگرِ این تحقیق، مشخّص نمودنِ مفصل بندی28 و مدلِ گفتمانیِ سیاست ها و راهبردهایِ اوباما در قبالِ عراق و افغانستان در دوره هایِ نامزدیِ وی برای ریاست جمهوری و ریاست جمهوریِ وی است. هدفِ دیگر متوجّه مشخّص ساختنِ دیگری (هایی) است که اوباما در هر یک از این دو دوره با ترسیمِ مرزِ ضدیّتی مشخّص می نماید.
برایِ نیل به این مقاصد، ابتدا به مرورِ برخی از تحقیقاتِ داخلی و خارجی ای خواهیم پرداخت که در زمینۀ تحلیلِ گفتمان به انجام رسیده اند. سپس، چارچوبۀ نظری ای که براساسِ آن به تحلیلِ گفتمانِ سیاست ها و راهبردهایِ اوبامایِ نامزدِ ریاست جمهوری و اوبامایِ رئیس جمهور پرداخته ایم، یعنی، نظریاتِ نورمن فرکلاف29، ارنستو لاکلاو30 و شانتال موف31 را بررسی خواهیم کرد. سپس، مدل و روش شناسیِ به کار گرفته شده را مشخّص خواهیم نمود، و در پایان نیز با استفاده از تحلیلِ بینامتنیِ مدّنظرِ فرکلاف و نظریه– روشِ گفتمانیِ لاکلاو و موف، به تحلیلِ گفتمانی خواهیم پرداخت که در پسِ سیاست ها و راهبردهایِ اوباما در قبالِ عراق و افغانستان وجود دارد.
فصل دوم
پیشینۀ تحقیق

پیشینۀ تحقیق

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

در این فصل، به مرورِ تحقیقاتِ داخلی و خارجی ای در حوزۀ تحلیلِ گفتمان می پردازیم که با استفاده از چارچوب هایِ نظریِ مورد استفاده در تحقیقِ حاضر به انجام رسیده اند.
1- 2- پیشینۀ داخلی
پورسفیر (١٣٨٧) می کوشد تا در تحقیقی با عنوانِ ‘جایگاه مفهوم عدالت در گفتمان اصولگرا با تاکید بر نهمین دورۀ انتخابات ریاست جمهوری’، دستاوردهای خود را در سه بخش تقسیم بندی کند. نخست، کاربست نظریۀ لاکلاو و موف برای نشان دادن ساز و کارهای تأسیس، قدرت گیری و مفصل زدایی32 از یک صورت بندیِ هژمونیک33، دوم، تحلیل و تشریحِ ساز و کارهایِ بازنماییِ34 ایدئولوژیک و منازعاتِ معنایی برای در اختیار گرفتن قدرت در رسانه ها، و سوم، بررسی نحوۀ هژمونیک شدن گفتمان اصولگرا و پیروزی نهایی آن در انتخابات ریاست جمهوری پیشین. در بخش نخست، وی به این نتیجه می رسد که در هر یک از رویدادهای برجستۀ سیاسی تاریخ معاصر ایران، یعنی انقلاب مشروطه، جنبش ملی شدن صنعت نفت و انقلاب اسلامی، همواره بر پایۀ شکاف کلی تر میان سنت و تجدد، بنا به دورۀ خاص سیاسی- تاریخی و اجتماعی خاص، یک مرزبندی ضدیتی تأسیس شده است. وی در دومین بخش تحقیق خود به تحلیل مشخص تر ساز و کارهای برجسته شدن گفتمان اصولگرا به عنوان گفتمان پیروز در انتخابات ریاست جمهوری پیشین می پردازد. وی می نویسد که در تقابل میان گفتمان اصولگرا و اصلاح طلب و بازنمایی آن در مطبوعات، متن های خبری روزنامه های حامی هر یک از طرفین بر آن بودند تا با به کارگیری انواع ساز وکارهای بازنمایی، وقته های گفتمانی35 مورد حمایت خود را در مقابل گفتمان رقیب برجسته سازند. در بخش سوم این تحقیق نیز، گفتمان هژمونیک در انتخابات ریاست جمهوری و جایگاه عدالت در این گفتمان ترسیم شده است.

تاجیک و روزخوش (1387) در تحقیقِ خود درصددند تا با استفاده از نظریۀ گفتمانِ لاکلاو، موف و فرکلاف، به بررسیِ نهمین دورۀ انتخاباتِ ریاست جمهوریِ ایران بپردازند. آنان با ارائۀ تحلیلی از گفتمانِ انقلاب و تحولاتِ گفتمانیِ جمهوریِ اسلامی، زمینۀ گفتمانیِ برگزاریِ انتخاباتِ ریاست جمهوری را مشخّص می سازند. آنان سپس تبلیغاتِ انتخاباتیِ دو طیفِ اصولگرا و اصلاح طلب در این انتخابات را مورد بررسی قرار می دهند. نتیجه این که احمدی نژاد با بهره بردن از یک گفتمان منسجم و با ‘دیگری سازیِ’ شدیدِ گفتمان اصلاح طلب، توجّه پایگاه اجتماعیِ اصول گرایان و نهادهایِ مؤثرِ آنان را به خود جلب کرد و در دورِ دوم نیز با قابلیّتِ دسترسیِ بالاتر به پیروزی دست یافت.
جهانگیری و فتاحی (1390) درصددند تا با استفاده از نظریه- روشِ تحلیلِ گفتمانی مدّنظرِ فرکلاف، لاکلاو و موف، گفتمانِ ارائه شده از سوی محمود احمدی نژاد در دورِ دهمِ انتخابات ریاست جمهوری را تحلیل کنند. آنان بیان می دارند که در دوره مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری، شاهد بازسازی گفتمان موسوم به گفتمانِ اصول گرا براساس دالِّ برتر36 و وقته های37 تازه ای بودیم که اصولاً خود را براساس مرزبندی ضدیّتی میانِ مدیریت مردمی- مدیریت منفک از مردم مفصل بندی می کرد38. گفتمان اصول گرا با ترسیم مرزهای مشخّصِ ضدیّتی میان خود و دیگری، دست به تولید دیگری(ها) زد و از این رو، مفصل بندیِ هژمونیکِ39 تازه ای را تأسیس کرد که بر اساسِ آن، هویّت های تازه ای برساخته شدند، و امکانِ تصمیم گیری در فضای بی تصمیمی، و از این رو، انجامِ کنش فراهم گردید.
خلیلی و حمیدی (1390) در تحقیق شان که با استفاده از نظریه- روشِ تحلیل گفتمانیِ مدّنظرِ فرکلاف به انجام رسیده است، درصددند تا مفهومِ صدورِ انقلاب را در متنِ مذاکراتِ مجلسِ خبرگانِ قانونِ اساسی (آفرینندگانِ قانونِ اساسیِ 1358) بازسازی و تفسیر کنند. آنان بیان می کنند که در تمامی این متن، ارزش هایِ لیبرال- دموکراتیک در تقابل با ارزش هایِ دینی قرار گرفته اند. در این متن، ارزش هایِ لیبرال- دمکراتیک که با توسّل به مفهومِ مصلحتِ کشور، درصدد دور شدن از گفتمانِ غالب بر متن هستند، دوباره به مفاهیمِ اسلامی رجعت می کنند. گفتمانِ حاکم بر این دوره، آرمان گراییِ اسلامی یا اسلامِ انقلابی است که مؤلفه هایِ اساسی اش عبارتند از تشکیل امّتِ جهانیِ اسلام و وحدتِ جهانی بر مبنایِ ایدئولوژی. بنابراین، در این متن، نشانه ها و مفاهیمِ حاویِ صدورِ انقلابْ حضورِ جدّی دارند.
سلطانی (1390) می کوشد تا در تحقیق خود با نام قدرت، گفتمان و زبان: ساز و کارهای جریان قدرت در جمهوری اسلامی ایران، با استفاده از نظریه لاکلاو و موف به این پرسش کلی پاسخ دهد که چگونه قدرت در متون مطبوعاتی جریان می یابد. مطالعات وی در خصوص بازتاب تحولات و منازعات معنایی میانِ محافظه کاران و اصلاح طلبان در مطبوعات وابسته به آنها در دو مرحلۀ هفتمین انتخابات ریاست جمهوری و هفتمین انتخابات مجلس شورای اسلامی نشان می دهد که مطبوعات شدیداً تحت تاثیر تحولات کلانی بوده اند که در جامعه روی می دهد. وی در مطالعه خود، مفصل بندی های گفتمانی محافظه کار و اصلاح طلب را در دوره های مختلف پس از انقلاب ترسیم نموده و نشان داده است که چگونه براساس نظریه گفتمان لاکلاو و موف در هر دوره یکی از صورت های گفتمانی محافظه کار و اصلاح طلب توانسته است با در هم شکستن مفصل بندی رقیب در عرصۀ سیاسی کشور به پیروزی دست یابد. از جمله دستاوردهای مهم این مطالعه، به کارگیری نظریه لاکلاو و موف در عرصه مطبوعات و نیز نشان دادن این امر است که می توان با بررسی مطبوعات به درستی، صورت های گفتمانی در عرصۀ سیاست را در هر دوره ترسیم نمود. وی به این نتیجه می رسد که نظام گفتاری مطبوعات، تحت تاثیر نظام معنایی گفتمان های کلان سیاسی- اجتماعی شکل می گیرند.
فرقانی و زردار (1391) در تحقیق شان، که با استفاده از رویکردِ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی40 به انجام رسیده است، با هدفِ بررسیِ میزانِ تطابقِ پیام هایِ نوروزیِ باراک اوباما با شعار تغییر، به سیر تحول گفتمان اوباما در زمینه رابطه با ایران و حل و فصل اختلافات میان آنها می پردازند. آنان به این منظور، پیام های نوروزی اوباما به ملت ایران را به روش تحلیل گفتمان مورد بررسی قرار می دهند. بررسیِ پیام ها حاوی این نکته است که گفتمان اوباما در محورها و اصولْ همانند رؤسای جمهور سابق ایالات متحده بوده، و هدفِ حفظ و تقویتِ قدرت ِهژمونیکِ آمریکا را دنبال می کند. در حقیقت، ‘تغییرِ’ موردِ نظرِ اوباما تنها در شیوه هایی تجلّی پیدا کرده که برای تحقّقِ این هدف به کار گرفته شده اند.
2- 2- پیشینۀ خارجی
باروس و کاستگنولا41 (2000) در تحقیق شان که در ارتباط با وقایعِ رویداده در آرژانتین در بینِ سال هایِ 1955 تا 1973 به انجام رسیده است، می کوشند تا با استفاده از نظریۀ گفتمانیِ مدّنظرِ لاکلاو و موف، راهی بدیل را برای ادراکِ آن بن بستِ سیاسی ای بگشایند که اصلاحاتِ پس از سالِ 1955 ایجادکنندۀ آن بود. آنان این بن بست را نه ناشی از بحران هایِ پی در پیِ اقتصادی می دانند، و نه ناشی از چیرگیِ عقلانیّتِ درون زادیِ برخی از نهادهایِ خاص. در نزدِ آنان، علّتِ آن بن بستِ سیاسی ای که تاریخِ سیاسیِ آرژانتین را در طیّ نیمۀ دومِ قرنِ بیستم تحتِ تأثیر قرار داد را صرفاً باید در خودِ منطقِ سیاست جست و جو نمود.
کلوهِسی42 (2000) در تحقیقی که دربارۀ ایرلند شمالی، و با استفاده از نظریۀ لاکلاو و موف به انجام رسانیده است، بر واضح و آشکار بودنِ این امر تأکید دارد که سیاست همواره خواستارِ زیر پا گذاشتنِ قاعدۀ محاسبه ناپذیر بودنِ عدالت است. این امر به وسیلۀ تغییر در معانیِ دال هایی43 نظیرِ عدالت، دموکراسی و حقیقت صورت می پذیرد. وظیفۀ نظریۀ گفتمان، ارزیابیِ انتقادیِ این مسئله، و فراهم آوردنِ شرایطی برای چیرگی یافتنِ معانیِ اصلیِ این دال هاست.
چولیاراکی44 (2005) در تحقیق خود، که با استفاده از چارچوبِ نظریِ فرکلاف به انجام رسیده است، تلویزیون را به مثابۀ یک متن45 در نظر می گیرد. هدف او، ادراک این امر است که تجربۀ ما از رسانه، به خصوص تلویزیون، چگونه از لحاظ معنایی ساخته می شود. هدف او متوجه مفصل بندی های معنا- قدرت، به ویژه در گونۀ به خصوصی از برنامه های تلویزیونی، یعنی مباحثات عمومی46 است. فرض او این است که مباحثات عمومی، در درجۀ اوّل، با ایجاد افقِ معنایی ای سر و کار دارند که برای آن چه که ما می توانیم بگوییم و بدانیم، حد و مرز تعیین کرده، و به توجیهِ ‘راستین و اصیل’ بودنِ دسته ای از معانی و دانش هایِ به خصوص، به گونه ای که موجبِ خسرانِ سایرِ معانی و دانش ها می شود، می پردازند. او به شیوه هایی علاقه مند است که برنامه های تلویزیونی با فعالیت های ژورنالیستی قرابت پیدا می کنند. او به بررسی این امر می پردازد که یک مباحثۀ تلویزیونی چگونه آن چه را که در گفت و شنودهای عمومی جریان می یابد، تعیین می کند. او می نویسد که مباحثۀ تلویزیونی از طریق مطرح ساختن موضوعی غیر- سیاسی در یک مجلۀ به نام، سیاستِ معینی را به عنوانِ‘سیاستِ حقیقت’47 بسیج کرده، و از این راه در جهت مشروعیت بخشی به خود گام بر می دارد. کارکردی را که این مباحثه در حوزۀ عمومی48 ایفا می کند، می توان به عنوانِ کنشی حکومتی که مرتبط با حوزه های سیاست و اخلاق است، در نظر گرفت.
موتیر49 (2005) می کوشد تا در تحقیقِ خود، که مبتنی بر نظریۀ گفتمانیِ فرکلاف است، از نقشی که گفتمانِ متخصصِ اصلاحِ نژاد در برساختِ دولتِ رفاهِ سوئیس، و هم چنین، نقش آن در برساختِ هویتِ ملّیِ سوئیس، ایفا کرده است، تحلیلی ارائه دهد. بررسی وی، تأثیرِ این گفتمان را در سیاست های اجتماعی کشور سوئیس نشان داده، و این را آشکار می سازد که چگونه ایده ها و عملکردهای سیاستیِ مبتنی بر اصلاحِ نژاد، مبدّل به مبنایی برای ساز و کارهای طرد و محرومیت سازی در قبالِ شهروندانی گردیدند که فاقدِ صلاحیت تشخیص داده شدند.
درولیول50 (2008) با استفاده از نظریۀ گفتمانِ لاکلاو و موف، درصددِ ارزیابیِ انتقادیِ جشن هایی در اسپانیا است که به مناسبتِ سقوطِ دیکتاتوریِ ژنرال فرانکو51 و رویِ کار آمدنِ حکومتی دموکراتیک در این کشور برگزار می شوند. او به انتقاد از ‘همه جا حاضر بودگیِ’52 یادمانِ گذار به دموکراسی پرداخته، بر این اعتقاد است که این یادمان دارایِ قدرتی مرجعیّتی است که به زمانِ حالْ معنا بخشیده، به فایق آمدن بر بحران ها مدد رسانده، و سیاست ها و خط مشی ها را مشروعیّت می بخشد.
سالومون53 (2009) درصدد است تا با استفاده از چارچوب نظریِ لاکلاو و موف، به تحلیلِ چگونگیِ (باز) برساخته شدنِ54 ‘عراق’ به عنوانِ تهدیدی بپردازد که دولتِ بوش از طریقِ آن جنگ علیه تروریسم را در سال 2003 در این کشور آغاز نمود. سالومون علاقه مند است تا قدرتِ تولیدیِ گفتمان هایِ برسازندۀ ‘عراق’ در این چنین معنایی را در واژگانِ پرسش هایِ مطرح شده در آن دست نظرسنجی هایی جست و جو نماید که رسانه هایِ دولتیِ آمریکا دربارۀ جنگِ عراق به عمل آورده اند. او می گوید که این پرسش ها نشان از بازتولید55 و طبیعی سازیِ56 گفتمان هایِ مسلّط در موردِ جنگِ عراق و جنگ علیه تروریسم در این کشور دارند. علاوه بر این، این نظرسنجی ها ابزارهایی هستند که گفتمان هایِ مسلّط در موردِ امنیّت و سیاستِ خارجی را تحکیم نموده و طبیعی جلوه می دهند.
فصل سوم
چارچوب نظری
چارچوب نظری
در این فصل، چارچوبِ نظریِ موردِ استفاده در این تحقیق، یعنی، نظریاتِ تحلیلِ گفتمانیِ نورمن فرکلاف، ارنستو لاکلاو و شانتال موف مرور می گردد تا از این طریق، به یک چارچوب نظریِ جامع برای بررسی گفتمان اوباما در دو دورۀ نامزدی ریاست جمهوری و ریاست جمهوری اش برسیم.
1- 3- نورمن فرکلاف و تحلیل گفتمان انتقادی
رویکردِ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی57 از اوایلِ دهۀ 1990 میلادی پدیدار گشت، و امروزه، در قرن بیست و یکم، به یکی از رشته های پرسابقه و معتبرِ علوم اجتماعی تبدیل گشته است. به طور کلی، تحلیلِ گفتمانِ انتقادی را می توان به عنوان یک برنامۀ تحقیقاتیِ میان رشته ایِ (یا فرا رشته ای، آن گونه که خواهیم دید) مسئله محور تعریف نمود (وُداک، 2011: 38).
توجّه عمدۀ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، به قدرت، و به خصوص قدرتِ بازتولید شدۀ نهادی معطوف است. هدفِ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، تحلیلِ روابطِ ساختاریِ سلطه، تبعیض، قدرت و کنترلی است که در زبان تجلّی می یابند. تحلیلِ گفتمانِ انتقادی بر این امر تأکید دارد که گفتمان، ابزاری در خدمتِ قدرت است که معمولاً درکِ نحوۀ کارکردِ آن دشوار می باشد. هدفِ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، آشکار ساختن و بر ملا کردنِ این نحوۀ کارکرد است (بلومائرت، 2005: 24-25). تحلیلِ گفتمانِ انتقادی نه تنها در برابرِ “خودِ” قدرت واکنش نشان می دهد، بلکه به تحلیلِ “اثراتِ” قدرت، پیامدهایِ قدرت، آنچه که قدرت بر سرِ مردم، گروه ها و جوامع می آورد، و این که این اثرات “چگونه” روی می دهند، نیز می پردازد. پیچیده ترین و بغرنج ترینِ این تأثیرات، “نابرابری” است؛ آن هنگام که سازوکارهایِ قدرت به گزینش و تمایزگذاریِ میانِ “خودی”ها و “غیرخودی”ها، یعنی طرد شدگان و محروم گشتگان، می پردازند (همان، 1-2).
مقولۀ دیگری که موردِ توجه زیادِ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی قرار دارد، مقولۀ زبان است. این رویکرد، به زبان به مثابۀ کرداری اجتماعی توجه نموده و به شیوه هایی علاقه مند است که ایدئولوژی ها و روابطِ قدرت از طریقِ زبان ظهور و بروز می یابند (بیکر و اِلِس، 2011: 26). در حقیقت، تحلیلِ گفتمانِ انتقادی در صددِ کشفِ این موضوع است که زبان چگونه برای ایجاد و حفظِ روابطِ قدرت و ایدئولوژی ها به کار گرفته می شود، و چگونه آنان را به چالش می کشد؟ (همان، 167).

دسته بندی : پایان نامه

پاسخ دهید